روزهای مردیه پسملی...
بلدی تا ده بشماری...سوره ی کوثر و شعر آقاپلیسه و خرگوش من چه نازه رو هم یاد گرفتی...پاتو 180درجه باز می کنی میگی باز...عاشق تفنگ آبی ای هستی که باباجون برات گرفته... از اسباب بازیهای جدیدت با چیدنیها و حیوانات و ابزارت خیلی کیف می کنی... یه بار رانی و خودت به تنهایی با انبردست باز کردی، وقتی حواسمون بهت نبود...باعصای بابا عالمی داری... حرکات جدید با مبلها یاد گرفتی، از بغل بالا میری، گاهی پاتو میذاری رو مبل و با دستات که رو زمینه خودتو کنترل می کنی... یه چیزی بهت میدم کلی ذوق می کنی... با اینکه زیاد مسجد نرفتی ولی کاملا مسجد و می شناسی حتی از روی عکس... خیلی بامزه وقتی چیزی باب میلت نیست قهر می کنی... تا پیچ و مهره می بینی یاد دوسو می افتی... مکالماتت خیلی بانمک شده، می گیم ابوالفضل، می گی چیه گاهی هم بله، کجایی؟ می گی اینجام، چیکار می کنی؟ می گی بازی، میگیم با چی؟ با وسیله ای که بازی می کنی میگی... راه میری تو خونه بهم میگی آی لاو یو... می پرسم چندتا دوست دارم میگی 2تا یا 6تا...از وقتی از شیر گرفتمت کل بدنم خصوصا دستام کبوده اینقدر که گازگازم کردی... با خرگوشی که خاله مریم به محض شنیدن بارداریم برات گرفته می خوابی...بیدار می شی میای بالای سرم هی می گی مامان بیدار شو... جایی که گیر می کنی می گی کمک...

رفتی تو جاملحفه ایه تخت خونه ی مامان جون...

اینجا هم قهر کردی...


اینم که اتاقت...





بازی با بچه شیری که زن دایی صبا برات درست کرده...

اینجا هم با بابا شب میلاد امام زمان رفتیم پارک...






باباجون هم به ما پیوست و این لاک پشت کوچولو رو برات گرفت...


اینم جشن میلاد که هی ترسیدی و گفتی ترسیدم...
الان که دارم وبلاگتو آپدیت می کنم از خونه ی عمو حافظ پیش هدیه جونم، از سیستمشون چند تا عکس برای قشنگیه وبلاگت میذارم...

امیرحسین البته چندسال پیشش...

مهنا و امیرحسین اینم واسه چندسال پیش...

مهنا جون...

پارسای گلم...



روزهای مردیه پسملی...
