ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

روزهای مردیه پسملی...

1392/4/4 18:15
نویسنده : ندا
281 بازدید
اشتراک گذاری

بلدی تا ده بشماری...سوره ی کوثر و شعر آقاپلیسه و خرگوش من چه نازه رو هم یاد گرفتی...پاتو 180درجه باز می کنی میگی باز...عاشق تفنگ آبی ای هستی که باباجون برات گرفته... از اسباب بازیهای جدیدت با چیدنیها و حیوانات و ابزارت خیلی کیف می کنی... یه بار رانی و خودت به تنهایی با انبردست باز کردی، وقتی حواسمون بهت نبود...باعصای بابا عالمی داری... حرکات جدید با مبلها یاد گرفتی، از بغل بالا میری، گاهی پاتو میذاری رو مبل و با دستات که رو زمینه خودتو کنترل می کنی... یه چیزی بهت میدم کلی ذوق می کنی... با اینکه زیاد مسجد نرفتی ولی کاملا مسجد و می شناسی حتی از روی عکس... خیلی بامزه وقتی چیزی باب میلت نیست قهر می کنی... تا پیچ و مهره می بینی یاد دوسو می افتی... مکالماتت خیلی بانمک شده، می گیم ابوالفضل، می گی چیه گاهی هم بله، کجایی؟ می گی اینجام، چیکار می کنی؟ می گی بازی، میگیم با چی؟ با وسیله ای که بازی می کنی میگی... راه میری تو خونه بهم میگی آی لاو یو... می پرسم چندتا دوست دارم میگی 2تا یا 6تا...از وقتی از شیر گرفتمت کل بدنم خصوصا دستام کبوده اینقدر که گازگازم کردی... با خرگوشی که خاله مریم به محض شنیدن بارداریم برات گرفته می خوابی...بیدار می شی میای بالای سرم هی می گی مامان بیدار شو... جایی که گیر می کنی می گی کمک...

1

رفتی تو جاملحفه ایه تخت خونه ی مامان جون...

2

اینجا هم قهر کردی...

3

4

اینم که اتاقت...

5

6

7

8

9

بازی با بچه شیری که زن دایی صبا برات درست کرده...

11

اینجا هم با بابا شب میلاد امام زمان رفتیم پارک...

12

13

14

15

16

17

باباجون هم به ما پیوست و این لاک پشت کوچولو رو برات گرفت...

18

19

اینم جشن میلاد که هی ترسیدی و گفتی ترسیدم...

 

الان که دارم وبلاگتو آپدیت می کنم از خونه ی عمو حافظ پیش هدیه جونم، از سیستمشون چند تا عکس برای قشنگیه وبلاگت میذارم...

1

امیرحسین البته چندسال پیشش...

2

مهنا و امیرحسین اینم واسه چندسال پیش...

3

مهنا جون...

4

پارسای گلم...

5

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (9)

مامی مائده
4 تیر 92 23:32
نسیم-مامان آرتین
5 تیر 92 9:15
1-خدا رو شکر که حال بابایی بهتر شده وبا هم رفتید بیرون
2-وای چه اتاقی چه اسباب بازیایی
3-قربونت بشم شیرین زبون
4-ومبارکه مستقل شدنت جیگر طلای خاله


بابت همه این تبریکات ممنونم گلم
هدیه
5 تیر 92 16:32
ابوالفضل جونم این عکس ها رو مامانت دیروز خونه ی ماگذاشت دیروز خیلی خوش گذشت چون باهم خونه ی هومن اینا هم رفتیم


واقعا خوش گذشت و کلی زحمت دادیم
هدیه
5 تیر 92 16:34
خوبی از شماست که این عکس هارو گذاشتید ممنونم


فدات شم عزیزم
مریم خاله
6 تیر 92 14:00
سلااااااااااااام
چقدر قشنگ بوددددددددددد
دوستتون داره این خاله مریم
موفق باشی
عیدتون هم مبارک
روز خوبی بود
معلومه
بای بای
خدایارتون


سلام عزیزم خیلی خوشحالم کردی که اومدی و به وبلاگ پسملی سر زدی اونم بدون نت
خاله منای ابوالفضل خوشگلم
7 تیر 92 11:56
یعنی تو همون ابوالفضل کوچولومون بودی که الان انقدر زود بزرگ شدی و رشد کردی و هوشیار شدی...
باورم نمی شه عزیز دلم
خیلی خوشحالم
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که شیرینی ای به این شیرینی در کنارمونه


خدا رو شکر
واقعا خدا بزرگه
نوشين مامان آريا
8 تیر 92 11:09
عزيزدلم آفرين كه اين همه چيز ياد گرفتي كنار ماشينت چي مي گي عزيزم


میگم بیان منو سوار کنین
علی
14 تیر 92 15:50
سلام
من یه پست جدید تو بلاگم گذاشتم با عنوان نی نی شما اگه دوست دارید عکس بچه تونو طراحی کنم به من اطلاع بدین


سلام با کمال میل
مامان فاطمه زهرا
30 تیر 92 19:19
سلام عزیزم اولش اومده بودم نظر بزارم به دخترم رای بدی ولی انقدر عکاسیاتون جالب بود همرو دیدم و حالا دوست دارم ار تجربیاتتون استفاده کنم عکاسی می کنید ژست ها من دراوردی است یا مرتبت با کار خاصی است منتظرما
حالا اگه دوست داشتین به وب ما سر بزنید و گل دخترم رای بدین192
عزیزم خوبه پسرتونم همکاری میکنه من دخترم کلی باید وقت بزارم اول موهاشو درست کنم حالا بقیش هیچ


سلام خانومی
خب ژست مرتبط با کارکتری هست که داریم ازش عکس می ندازیم
ممکنه گاهی با خلاقیت خودمون با توجه به مشخصات کارکتر از یه ژست خاص استفاده کنیم گاهی هم از ژستهای عمومی تر